روزگاری است که در دشت جوین خانه ماست

گرچه مجنونم ،صحرای جوین منزل ماست

لیک دیوانه تر از من نبود در این دشت

عشق این دشت کنون بر دل نشست


روزگاری است که در دشت جوین خانه ماست

گرچه مجنونم ،صحرای جوین منزل ماست

لیک دیوانه تر از من نبود در این دشت

عشق این دشت کنون بر دل نشست

دفتری را که به خون دل نوشتم امروز

از جفاء و سم اسبان مغول

وای بر این دشت چه ستمها دیده

چه ستمها  از تیغ شاهان دیده

هر روز یکی خواجه فرمانده گشت

بشکست و خراب گشت در زیر سم اسب

یک خواجه هزار جور و جفا داشت

ببین گوهر عشقم چه مقدار بهاء داشت

عاقلان دیوانه خواندن مرا در این دشت

من جنون سری در دشت جوینم

 

نویسنده : غلام حلاج

نویسنده: gholam ׀ تاریخ: یکشنبه 15 خرداد 1390 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(5)

تمامی حقوق برای سایت روستای آزادوار محفوظ است. انتشار مطالب با ذکر منبع بلامانع است

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید