سد یا سکّو ؟!

در رمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از ندیمان و بازرگانان ثزوتمند پادشاه ،بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم . . . .


سد یا سکّو ؟!

در رمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از ندیمان و بازرگانان ثزوتمند پادشاه ،بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غر و لند می کردند که این چه شهریست که نظام ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ایست و ....با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

غروب ، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ،نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد . پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :

هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی شما باشد !

بر گرفته از کتاب تو تویی ؟!  گرد آورنده: امیر رضا آرمیون

نویسنده: azadvar ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 01 اردیبهشت 1390 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

تمامی حقوق برای سایت روستای آزادوار محفوظ است. انتشار مطالب با ذکر منبع بلامانع است

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید